شنبه هفدهم شهریور 1386
بزرگان
سخنان جاودانه ها

دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند
چنين گفت رستم به اسفنديار که کردار ماند ز ما يادگار . فردوسی خردمند

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار
خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . نادر شاه افشار

آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است . نیچه
شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند. نیچه

برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش . اُرد بزرگ
آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها (اقیانوسها) به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ اُرد بزرگ

دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید . جبران خلیل جبران
حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. جبران خلیل جبران

مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته
زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است . گوته

مهم ترین کار ما این نیست که ببینیم در دور دستهای مبهم و ناپیدا چه چیز هایی و جود دارد . کار ما این است که به آنچه آشکارا در پیش رو داریم بپردازیم . وینستون چرچیل
خوردن کلمات مرا به سوء هاضمه دچار نکرده است . وینستون چرچیل

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدستآورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آوردهاید دوست داشتهباشید. جرج برنارد شاو
انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند. برنارد شاو

فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. تولستوی
همه ميخواهند بشريت را عوض كنند ، دريغا كه هيچ كس در اين انديشه نيست كه خود را عوض كند. تولستوي

هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم .پاستور
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت. لویی پاستور

اهمیتی ندارد که از کجا آمده اید ، مهم این است که به کجا می روید . برایان تریسی
داشتن اهداف روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است . برایان تریسی
یکشنبه یکم بهمن 1385
كشت چغندرقند
یکشنبه یکم بهمن 1385
پراكنش و اهميت علفهاي هرز از نظر كشاورزي
مشكل علفهاي هرز بر خلاف حشرات بيماريها و نماتدها به حدي است كه در صورت عدم مبارزه با آنها زراعت چغندرقند را از بين خواهد برد. در دنيا حدود 250گونه علف هرز مهم وجود دارد كه 60گونه از آنها در اكثر نواحي زير كشت چغندرقند يافت ميشوند. حدود 70 درصد علفهاي هرز مزارع چغندرقند پهن برگ و بقيه باريك برگ ميباشد. معمولاً كمتر از 10 گونه علفهاي هرز هرز مهم مزارع چغندرقند يافت ميشوند. دو گونه علف هرز دائمي آگروپيرون و پيچك صحرايي و ده گياه يكساله، علفهاي هرز مهم مزارع چغندرقند را در جهان تشكيل ميدهند.
پهن برگهاي يكساله عبارتند از: تاج خروس وحشي، سلمك، بابونه معمولي، علف هفت بند، فالوپيا، خردل وحشي، و گندمك باريك برگهاي يك ساله نيز شامل سورف پرآ و چسبك ميباشد. از سلمك كه جزء خانواده اسنفنجيان است، مكرراً به عنوان علف هرز در زراعت چغندرقند ياد شده است. فهرست كامل علفهاي هرز مهم چغندرقند در جدول زير آمده است.
|
نام فارسي يا انگليسي |
نام علمي |
|
تاج خروس خوابيده |
Amaranthus blitoides S.wats |
|
Powell amaranth |
Amaranthus powellii S.wats |
|
تاج خروس وحشي |
Amaranthus retroflexus L. |
|
يولاف وحشي |
Avena fatua L. |
|
آمبرزيه common mgweed |
Ambrosia artemisiifolia L. |
|
كلزا ـ منداب |
Brassica napus L. |
|
pine appleweed |
Chamomilla suaveolena (L.) Rauschert |
|
سلمك |
Chenopodium albom L |
|
كنگر وحشي |
(.scop cirsium arvensis (L |
|
پيچك صحرايي |
Convolvulus arvensis L. |
|
اويار سلام |
Cyperus escuentus L. |
|
تاتوره |
Datora stramonium L. |
|
سوروف |
beauv Echinochloa crus_galli L. |
|
آگروپيرون |
Elymus repens (L.) Gould |
|
علف هفتبند |
Fallopia convolvulus(L.) A. Love (= polgonum convlvulus) |
|
بی تی راخ - علف شير |
Gallium aparine L. |
|
آفتابگردان معمولي |
Helianthus annuus L. |
|
جاروی زينتي |
Kochia scodaria (L) schrad |
|
چچم ريشكدار |
Lolium multiflorm lam |
|
پنيرك |
Mavla neglecta wallr |
|
پنيرك |
Mavla parviflora L. |
|
بابونه گاوي |
Marticaria chamomilla L |
|
مركوروج ـ سلمه تره |
Mercurialis annual |
|
عروسك پشت پرده |
Phsalis spp |
|
گاوپنبه |
Abutilon theophrasti medic |
|
آگروپيرون - مرغ |
Agropyron repens (L.) Benuv |
|
دم روباهی صحرايي |
Alopecurusmyosuroides huds |
|
چچم يكساله |
Poa annuab L |
|
علف هفتبند |
Polygonum aviculare L. |
|
علف هفتبند |
Polygonum convolvulus L (= fallopia convolvulus) |
|
علف هفتبند |
Polygonum persicaria L. |
|
علف هفتبند |
Polygonum lapathifolium L |
|
توق |
Viola arvensis murr. |
|
بنفشه كوهي |
Urtica urens L. |
|
گزنه |
Stellaria media (L) vill. |
|
گندمك |
Sorghum halepense (L) pers |
|
قياق |
Sonchus arvensis L. |
|
شيرتيغك |
Solanum tuberosum L. |
|
تاجريزي |
Sinapis arvensis L. |
|
تاجريزی كركدار |
Solanum nigrum L. |
|
خردل وحشي |
Stearia viridis (L) Beave |
|
بی تی راخ - علف شير |
Gallium aparine L. |
یکشنبه یکم بهمن 1385
مخازن بذر (بانك بذر)
مخازن بذر ذخيره علفهاي هرز ميباشند كه تحت شرايط مطلوب ممكن است با جوانه زدن سر از خاك درآورده با چغندرقند رقابت كنند. اين مخازن در اكثر خاكهاي زراعي حاوي مقدار زيادي از علفهاي هرز هستند كه تعداد آنها از 4100 تا 13700 عدد بذر در متر مربع تغيير ميكند. تعداد و تركيب بذر علفهاي هرز در هر خاكي متفاوت است ولي رابطه نزديكي با شرايط آب هوايي، خاك، نوع كشت، آماده نمودن زمين و عمليات مديريت علفهاي هرز دارد.
مخازن بذر داراي بذرهايي با سنين متفاوت هستند. طول عمر بذر بر اثر دفن شدن در خاك يا پوشيده شدن توسط بقاياي گياهي افزايش مييابد. تعيين تعداد گونههاي علف هرز ساليانه مزارع و تشخيص قوه ناميه بذرهائي كه نزديك به سطح زمين قرار دارند به مديريت علفهاي هرز بستگي دارد.
محدود نمودن احياء مخازن بذر در جهت تدوين صحيح برنامههاي مربوط به مديريت علفهاي هرز، اهميت فراواني دارد. برنامههاي تلفيقي مانند مناسب ترين تناوبهاي زراعي، مصرف علفكشها و عمليات آماده كردن زمين و كاشت، نقش مهمي در محدود نمودن تعداد و تنوع بذر علفهاي هرز اين مخازن دارند.
در نواحي با مخازن بذر علف زياد بايستي يك سيستم قوي مديريت علفهاي هرز را به مدت دو تا چهار سال اعمال نمود و زمانيكه بايستي ميزان ذخيره بذر تا حد زيادي كم شد، ميتوان اين مقدار كم را با مصرف مرتب مقادير مناسب علفكش و بكار بستن عمليات آماده نمودن و كاشت، ثابت نگه داشت. با وجود اين گاهي اوقات ميزان ذخيره بذر به علل زير افزايش مييابد:
1- هنگامي كه به خاطر شرايط نامساعد، كشت كرپه، عدم مصرف علفكش در زمان مناسب و كاهش كارآيي علفكش، علفهاي هرز باقيمانده به بذر مينشينند.
2- ورود بذرهاي جديد علف هرز توسط بادء آب ،كود دامي و با بذر آلوده ساير گياهان زراعي
3- مقاوم شدن بعضي از علفهاي هرز به علفكشها
طول عمر بذر
در برنامه ريزي و طراحي سيستم مديريت علفهاي هرز در زراعت چغندرقند مدت زمان خواب بذر علفهاي هرز از اهميت بالائي برخوردار است. به جهت خطر جوانه زدن و سبز شدن بذر علفهاي هرز داخل خاك بايستي با آنها مبارزه كرد. عواملي مانند نوع گياه، عمليات كاشت و ساير عوامل موثر در جوانهزني، روي طول دوره خواب بذر موثر هستند. بذر اكثر علفهاي هرز در زمينهاي زير كشت عمر طولاني ندارند، متوسط دوره زنده ماندن براي بسياري گونهها كمتر از 6 سال است. در يك بررسي روي طول دوره زنده ماندن بذرهاي دفن شده سوروف در خاك مشخص شد كه تمامي بذرها در مدت 5/5 سال از بين رفته و كمتر از يك درصد بذر گياهاني مانند توق، خرقه،و تاج خروس وحشي قوه ناميه خود را حفظ كرده اند.
درصورت مساعد بودن شرايط محيط براي جوانه زدن بذرها، عمر آنها كمتر ميشود. بالطبع كشت و زرع نقش تعيين كننده در جوانه زدن سريع آنها دارد، زيرا اين عمل، بذرها را به سمت شرايط محيطي محدود سوق ميدهد. روبرتس (1970) دريافت كه جمعيت بذرهاي زنده علف هرز در صورتي كه در يك سال، زمين چند نوبت شخم بخورد و سريعتر از هنگامي كه زمين در آن مديريت باير بماند، كاهش خواهد يافت.
طول عمر بذرهاي تابع درصد بذرهاي جوانه زده و تعداد بذر توليد شده توسط علف هرز است. در صورتيكه سالانه 50 درصدد بذرها از بين رفته وبذر جديدي نيز توليد نشود، بعد از 6 سال ميزان بذر زنده موجود دو درصدمقدار اوليه خواهد بود. به شرط سبز شدن 98 درصد بذرها، اين مقدار كاهشش در همان اول بدست خواهد آمد.
در صورتيكه ادامه روند جوانه زني به اين شكل، در پايان سال ششم، تمامي بذرهاي زنده از خاك ريشه كن خواهند شد (انيس 1977)، مشخص شده است كه افزايش ميزان جوانه زدن به همراه ممانعت از توليد بذر ميتواند زمان لازم جهت كاهش جمعيت علف هرز را تا حد باور نكردني كمتر نمايند.
توليد بذر
علفهاي هرز زراعت چغندرقند از نظر توانايي توليد بذر تفاوت زيادي با يكديگر دارند، به عنوان مثال توانايي توليد بالقوه بذر براي علفهاي هرز يك ساله مانند يولاف وحشي، تاج خروس وحشي، سلمك و سوروف به ترتيب 250 ، 117400، 72450 ، 7160 عدد به ازاء هر بوته ميباشد. توليد حقيقي بذر هر گياه از سالي به سال ديگر و بسته به عوامل مختلف از قبيل رقابت بين گونه اي و درون گونهاي، شرايط محيطي اثربازدارنده علفكشها و زمان سبز شدن، تفاوت زيادي دارد. برنامههاي مديريت علف هرز عملاً ميزان توليد بذر را كم ميكند ولي قادر به توقف كامل آنها نيست چرا كه بعضي از اين عوامل از كنترل ما خارج هستند.
زمان جوانه زدن
دوره سبز شدن بعضي از علفهاي هرز يك ساله كاملاً مشخص شده است، براي مثال اوج زمان سبز كردن تاج خروس وحشي و سلمك از اواسط بهار تا اوايل تابستان است، حال آنكه براي اين دوره علف هرز هفت بند از اواخر بهار الي اواسط تابستان ميباشد. زمان سبز كردن علفهاي هرز در زراعت چغندرقند نقش كليدي در برنامه ريزي مديريت علفهاي هرز ايفا ميكند.
یکشنبه یکم بهمن 1385
کتاب بی نظیر و جالب برانگیختگان آن را از همین جا برداشت کنید
این کتاب زیباترین مطلبی بوده که تاکنون خوانده ام و خوشحالم که همچنان اندیشمندان بزرگی همچون جعفر معروفی در بین ما هستند که حقایق را به نمایش می گذارند
دست مریزاد استاد...

مروری بر اندیشه های نزدیک و همانند فردریش نیچه ، اُرد بزرگ و جبران خلیل جبران
نوشته : جعفر معروفی
برای مطالعه هر بخش بر روی لینک های زیر کلیک کنید :
بخش نخست : پیکره های بسیار با روانی یگانه
بخش سوم : ابرانسان ، مرد کهن ، پیشوا
بخش نخست :
پیکره های بسیار با روانی یگانه
اهل اندیشه در طی تاریخ بشکل های گسسته می آیند و می روند اما با نگاهی دقیق تر می توان خط و مسیری مشترک در میان آنها یافت .
اهل اندیشه همانند پادشاهان باستانی قدرت را از پدر کسب نمی کنند بلکه در درون آنها قدرتی است که می توانند به آهستگی قد بکشند و رشد کنند و با میوه خویش بشر را نای دوباره بخشند .
درونشان دارای فرآیندی شگرف است آنها نگاهی عقاب گونه دارند نگاهشان فرسنگها دورتر از یک نسل را می بیند و برای تکامل دودمان خویش برنامه ریزی می کند بطور مثال وقتی نیای ایرانیان " فردوسی " با شاهنامه وظیفه تاریخی خویش را به انجام می رساند مسلما در درون خود پی به رازی بزرگ برده است او مرامنامه یک ملت و هویت جامعه پس از خویش را نگاشته است شاهنامه دارای روان و توانی جادویی است ، چرا جادویی ؟ چون برای ما شناخت تمام شاکله آن غیر قابل درک است این کتاب روان انسانهای مرده ای را که خراج به خلیفه بغداد می پرداختند را زنده می کند 30 سال پس از مرگ او ملک شاه سلجوقی دستور می دهد تاریخ خورشیدی (شمسی) را بر اساس تاریخ بهی که پیشتر در شاهنامه نیز آمده بنگارند روز اول نوروز جمشیدی را ابتدای هر سال قرار می دهد ...
همه اینها بازتاب حضور شاهنامه است سالها می گذرد و زمانی که همه فکر می کنند ایران مرده است مردی از درون خرابه های کاخی فرو ریخته بیرون می آید
بله نادر شاه افشار او خود می گوید : کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد کین خواهی بیرون می آیند کین از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
و باز می گوید : " وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند ، پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند ، و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند ."
و در نهایت ما را به سر منزل آغازین هدایت می کند با این سخن که : " شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است ."
بله یکی از بازتابهای کتاب مردی که در تنگ دستی و مصیبت کاری بزرگ را به انجام رسانید ، پادشاهی می شود که ایران را پس از بیست سال حکومت بیگانه نجات می بخشد او کشور تکه تکه شده را باز می ستاند و دوباره روح ایرانیان را زنده می کند .او می گوید : " باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم ، نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق وجودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ ." و آرمانش را ایگونه ترسیم می کند : "کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است ."
این کرامت و منش زاییده سخنان حکیمی است که 700 سال پیش از او می زیسته فردوسی به فرمانروایان می گوید : "فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید ."
فردوسی هیچگاه از حقوق مردم بخاطر خوش آمد پادشاهان نگذشت .
پیشتر در جایی گفته بودم که سخن فردوسی هزار سال است که در قله ادبیات بشری (به اعتراف بزرگان جهان ) قرار دارد و این جایگاه همیشه تاریخ از آن او خواهد ماند ...
با دقت در اندیشه نهفته در شاهنامه بخصوص مرام کیانیان در می یابیم که پادشاهان و پهلوانان حداقل تا میانه شاهنامه و قبل از سلطنت گشتاسب ( که نقدهای بسیاری بر او وارد است و شاید او را بتوان اولین فرمانروای بدون فر ایران دانست که پس از او دیگر هیچ گاه در شاهنامه شما رنگی از بزرگی و استواری پیشین ایرانیان نمی بینید .شاید زمانی سلطنت او که می تواند بسیار آگاه کننده هم باشد را مورد ارزیابی و نقد قرار دادم ) همواره با یک تن روبرویم رفتار فرزندان نکته به نکته همانند نیاکانشان است گوی روحی قدرتمند همواره از جسمی به جسم دیگر می پرد .
پادشاهان هخامنشی ، اشکانی و ساسانی همانند هم هستند فرمانروایی همچون نادرشاه نیز از گردونه آنها خارج نیست ...
بقول فردریش نیچه : "سرنوشت من اين است كه پس از مرگ دوباره به دنيا بيايم ."
ارد (اورود) بزرگ نیز چنین عقیده ای دارد او می گوید :"آن که از آینده سخن می گوید آن که از آینده سخن می گوید و آن را می سازد بارها و بارها می زید و تا یاد و سخنش در میان ماست او زاده می شود و باز هم ."
در همین ارتباط جبران خلیل جبران می گوید : "آه این زندگی است که زندگی را می طلبد ، به توان و امید ، به اشتیاق و شور ، اما به قالب اندامهایی در آمده است که دلواپس مرگند و نگران گور . در اینجا هیچ گوری نباشد ، هیچ گوری ."
ارد بزرگ این نگاه را فرا تر می برد او می گوید : " روان مردگان و زندگان در یک گردونه در حال چرخش اند ."
یک نکته مهم در تمام این رهنمودها جاریست و آن حرکت مداوم روح آدمیان است.آنها معتقدند انرژی های اطراف ما در واقع قدرتی است از بنیادی بزرگتر.
فردریش نیچه می گوید :"جهان هیولای انرژیست که آغاز و پایان ندارد وتنها خود را دگرگون می سازد."
جبران خلیل جبران شاعرانه تر همین موضوع را بیان می کند : "در هر کاری که انجام می دهی ، روح خود را در آن سهیم گردان و اطمینان داشته باش که تمام ارواح پاکی که از این خاکدان رو به اقلیم بالا رخت بر بسته اند ، از عالم بالا فرود آمده و اطراف تو حلقه زده اند و به دقت در اعمال تو می نگرند ." البته او دخالت ارواح را به وضوح بیان ننموده اما وقتی در انتهای کتاب پیامبر خود می گوید "کوته زمانی دیگر و لختی فراغت به گذرگاه باد ، و آنگاه زنی ، دیگر بار ، مرا آبستن شود ." جبران در واقع می گوید آدمیان تکرار می شوند بدون آنکه بدانند و این نکته مورد تایید نیچه و ارد بزرگ نیز هست
اُرد بزرگ نمایه بسیار زیبایی از این دیدگاه دارد :" اگر بپذیریم همه ما آنگونه که می بینیم و در می یابیم ، می گویم و روشنگری می کنیم باید بن زندگی را دایره ای بزرگ بدانیم که همه چیز را نیز دایره ترسیم کرده است برسان : چرخش روزها ، شکل کلی و نوع حرکت اختران و سیارها ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، جنبش اتم و ...
"
شاید برای درک بهتر این سخنان بد نباشد جملات فردریش نیچه را نیز بخوانیم که : " زمان لا يتناهي است و هر چه وجود دارد، در يك گردش ادواري تكرار مي شود و اين عمل تا انتهاي نا معلومي ادامه خواهد داشت. "
سخن جبران خلیل جبران آخرین در را هم می گشاید : " اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا ."
آری ، هر سه این بزرگان به یک اصل معتقدند و آن گردش ادواری روان بشری است آنها انسان را رو به تکامل در درون مداری مشخص می بینند این دایره هر روز مداری بزرگتر را در بر می گیرد و حجم عقلانی آدمی را فربه تر می نماید.
شاید با خواندن جملات بالا برای شما هم دیدگاه های نزدیک نیچه ، ارد و جبران تعجب آور باشد آنها سه یار دبستانی نبوده اند هر یک کمال و رشد خویش را در زمانی سپری کرده اند که خبری از دو همفکر دیگرشان نبوده است . یکی در آلمان ، یکی در ایران و دیگری آوره ای بین لبنان و آمریکا ! .
پیشتر ساعتها به این موضوع فکر کرده بودم سخنان آنها را بالا و پایین کرده بودم یک " نا " بر می خواست چنین گفت زرتشت (نیچه)، پیامبر (جبران ) و برآیند (ارد) که حامل بیشترین افکار این سه بزرگ است در یک گردونه قابل پژوهش است .
بخش دوم :
زیبای های زندگی
نگاه آنها به زندگی و روان آدمی ملموس و قابل فهم است همانند این جمله ارد بزرگ که :" آهنگ دلپذیر ، ریتم و آوای زندگی است. "
و فردریش نیچه نگاه خود را کمی رسمی تر بیان می کند : " زندگی بدون موسیقی اشتباه است."
و جبران خلیل جبران با سخنی آهنگین ما را به ژرفای یک پندار شیرین می کشاند :" آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگانی در لبهایتان جاری شود . و صدا ، موسیقی دلنوازی ست که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید ."
او برای صدا ارزشی ویژه قائل است و آن را موسیقی زندگانی می نامد این موسیقی می تواند بشر را از خلوت تنهایی خویش که گاهی بسیار سنگین هم می نماید نجات بخشد
صدا در سخن ارد بزرگ نیز جایگاهی ویژه دارد : " نوا زنده است یا مرده؟ رنگ ها بخشی از پیکره زنده اند یا مرده ؟ ! آذین بند ، پرده و پیرهن... آنها چگونه؟ !!!
اگر کسی در این پرسش ها بنگرد خواهد دید همه آنها دارای روان و نیرو هستند . یک نوای زیبا می تواند شما را از خود بی خود کند ، رنگی ویژه می تواند شما را آرامش و یا به خشم آورد و پدیده های بی جانی ، همچون نامه ، پرده و پیرهن ... به هزار زبان با شما گفتگو می کنند ، همه آنها در حال ستایش دمادم زندگی اند ..."
چه کلمات بسیار زیبایی " ستایش دمادم زندگی اند " ...
نیچه هم برای زندگی ارزش قائل است او می گوید : " زندگي، زمين و هستي، درد و رنج و بلا نيست " . و در جای دیگر می گوید : "جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر مي کنيم . "
جبران خلیل جبران هم از زیبای زندگی سخن می گوید : "باید رنج ها پوست شما را بشکافند پیش از آنکه معنای حیات را دریابید ، چرا که اگر می توانستید شگفتی های روزانه زندگی خود را سراسیمه و در عین حال به درستی و با تامل بشناسید ، چنین نمی پنداشتید که شگفتی های رنجها کمتر از عجایب شادیهایتان است . "
و باز می گوید :"چقدر فرومایه ام من ، هنگامی که زندگی به من طلا می دهد ، و من به تو نقره می دهم ، و با این وجود خود را سخاوتمند می انگارم ." آری زندگی محل درد و رنج و بلا نیست زندگی زیباست به این تفسیر زیبا از جبران توجه کنید : " هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. "
ارد بزرگ در مقابل صوفی منشانی که زندگی را عرصه هیچ می پندارند دفاع می کند و می گوید :" پذیرفتن این سخن برایم دشوار است که: پیکر بزرگترین زندان روان بشر است . باید گفت پیکر بهترین دوست و همدم زندگی این جهانی روان است و همیشه بدون کوچکترین ایستادگی بدنبال خواسته های روان می دود . این که انگاشته شود با رفتن روان از جسم ، می توان زودتر به دیدار دلدار شتافت ، اشتباه است چون هم او چنین سرنوشتی را برای ما آفریده است کسی که دلدار می خواهد باید به خواست او تن دهد . "
و به نا امیدان امید می بخشد :" تاریکی در زندگی ماندگار و ابدی نیست ، برسان روشنایی ." و اندرز می دهد که پیرایه را از تن باید شست بدین گونه :" ساده باش ، آهوی دشت زندگی ، خیلی زود با نیرنگ می میرد . "
نگاه او به زندگی همچون نگاه یک کودک به اطرافش پاک و روحانی است هوای تازه را به همراه دارد هوای که در این جمله جبران خلیل جبران نیز دیده می شود : " زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست . آنگاه كه به درون آن پای می نهيد، همه هستی خويش را همراه داشته باشيد . "
جبران ، ارد و نیچه به یک اصل مهم معتقدند و آن زیبای و ارزش زندگی است هر سه آنها " خود ساخته " و سختی دیده اند اما این مهم هیچگاه نتوانست آنها را بدامان تفکراتی بیفکند که سعی در تیره و تار جلوه دادن زندگی این جهانی آدمی را دارند آنها پدیده زندگی را هدیه می دانند نه برزخگاه انسان ...
آری این دیدگاه با سرشت پاک همه ما سازگار است گاهی تنهایی یک سلول هم می تواند زیبایی های خاص خود را داشته باشد . مهم ! نگاه ما به مهر آسمانی و کیهانی است مهم آن است که ما خود را کجا می بینیم.
هر جا که باشد باز هم شیرین و دارای ارزش است ...
آنها معتقدند تاریکی و زشتی در این دنیا نیست آنچه هست بازی مهره های کیهان در اطراف ماست ، این بازی در عین حالی که همانند نیز نیست اما در کل طبق یک ساختار همگیر انجام می پذیرد و آنهایی که زندگی را به کل رد می کنند در گمراهی اند به گفته جبران :" چه حقير است و کوچک ، زندگی آنکه دستانش را ميان ديده و دنيا قرار داده و هيچ نمی بيند جز خطوط باريک دستانش. در خانه نادانی ، آينه ای نيست که روح خود را در آن به تماشا بنشيند ."
بخش سوم
ابرانسان ، مرد کهن ، پیشوا
نگاه این سه در یک امر بنیادین دیگر نیز همانند است و آن
به گفته نیچه " ابرانسان "
وبه رای ارد " مرد کهن "
وبه داستان جبران " پیشوا " است
جبران خلیل جبران با آن ندای شاعرانه و دلنشین خود می گوید : پیشوایان ، دانه های نبات و گیاهان ناشناخته و شگفت انگیزی هستند که به هنگام باروری و کمال قلبشان به باد هدیه می شود تا بر روی زمین پراکنده شوند ." او پیشوا را هدیه ای آسمانی می داند .
فردریش نیچه نیز با زبان حماسی خود ابر انسان را این گونه توصیف می کند :" هان ؛ من ام یک بشارتگر آذرخش و چکه ای گران از ابر ! و اما این آذرخش را نام ابر انسان است."
نیچه عنوان هدیه آسمانی جبران را با واژه بشارتگر آذرخش کامل تر می کند .
و نگاه ارد بزرگ نیز آکنده از خرد و اندیشه است : " در پندار و گفتار مرد کهن ، تار و پود بنیاد زندگی هویداست ."
ارد جهان را توده ای از رشته های در هم تنیده و گاها بی سرانجام می بیند اما مرد کهن که هماورد زشتی و پلیدی است به رشته های نجات بخش آدمیان دست است . با نگاهی درست ماهیت مرد کهن را غیر قابل شکست می داند و می گوید: " دشمنی و پادورزی ، به مرد کهن انگیزه زندگی می بخشد ."
و همین دیدگاه در گفتار فردریش نیچه نیز دیده می شود آنگاه که می گوید :" در همه جا هر چه مورد انتقاد ابر انسان است همواره نوعي خواست ويرانگر و منفي وجود دارد."
ارد هم بدان اشاره دارد :" دودمان بی نیا و مرد کهن ، به هزار آیین اهریمنی اداره می شود . "
اما نگاه ویرانگر نمی تواند ابر انسان را از هدف باز نمی دارد . نیچه عرصه ابر انسان را اینچنین می بیند: " عرصه عمل برای ابر انسان بی کرانه است ."
براستی او ساحل و کرانه ای بر ابردریایی (اقیانوس) ابر انسان نمی بیند و این فر هیچ گاه ویرانگر نیست .
و درسی دیگر از ارد بزرگ : " فر دانش امروز بسیار خوشبختی در پی داشته ، اما قدرت جاری سازی آرامش به روان ما را ندارد . امنیت را مرد کهن به ما می بخشند . "
و این نگاه جاودانه را با جمله ای هشدار گونه کامل می کند :" دودمانی که مرد کهن خویش را خوار می کند ، به تن بی جان آدمی ماند که در پایان خوراک جانوران پلید خواهد شد ."
و نیچه در جملاتی زیبا امید برتر زن را این گونه بر می شمارد که : زن بازيچه اي باد پاك و ظريف، همچون گوهري، رخشان از فضيلت هاي جهاني كه هنوز در كار نيست. در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! واميدتان اين باد: بادا كه ابر انسان را بزايم!
ارد بزرگ از شب مرد کهن می گوید :" شب زندگی برای مرد کهن ، همچون روز روشن است . "
و جبران خلیل جبران هم از شب پیشوا سخن ها دارد :" زمانی که خورشید از پیشوایان در غروب جدا می شود ، هنگامی که از مشرق دوباره زبانه کشد هرگز آنها را در آن مکان نخواهد دید ، زیرا آنها در حرکت و سیری که به ایشان ارزانی شده است همچنان بیدار و در حرکتند ، حتی اگر زمین به خواب رفته باشد . "
همگرایی در آرای این بزرگان برایتان شگفت آور نبود ؟
بگذریم...
از سخن این بزرگان می توان چنین نتیجه گرفت که پیدایش مرد برتر بسیار نادر اما تاثیر گذار است .
آدمیان نیازمند برانگیختگان هستند .
آنها امنیت و دشتهای حاصل خیز زندگی را در اختیار بشر گرفتار قرار می دهند .
این سه تن زاده شدن خردبرتر را در آدمی امری همگیر و جمعی نمی دانند توده نمی تواند ابر انسان را تربیت کند بلکه تنها می تواند امیدوار به پیدایش آن آذرخش باشد . مرد کهن با نگاهی به پهنای تاریخ و سخنی بشارت گونه دردها را درمان می کند و راه را برای آیندگان هموار می سازد.
برای شما نمونه روشنی از ابر انسان در اندیشه دارم به نوشته زیر بنگرید تا به ژرفای وجود پیشوا پی ببرید : حسنین هیکل _ پژوهشگر و روزنامه نگار مصری _ در برابر پرسشی که چرا کشور مصر پس از دو سده چیرگی تازیان زبان و فرهنگ خود را به دست فراموشی سپرد بی ( ولی ) ایران این گونه نشد پادسخن زیبا و بجایی می دهد که شوربختانه مصریان بزرگی چونان فردوسی نداشتند .
بخش چهارم
اندیشه و افکار
آنچه به آدمی توان و نیرو جاودانی می بخشد و نام آدمی را بلند می سازد همانا اندیشه و دانش برتر اوست .
از این رو در اندیشه این سرفرازان فرو رفتم و سخنانی را یافتم که همکنون پیش کش شما نیز می نمایم.
نیچه خواست خویش را از اندیشه برتر اینگونه بیان می دارد : " آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند."
و جبران خلیل جبران توانمندی خویش در دفاع از کیان اندیشه را بدین گونه می نمایاند : " شايد بتوانيد دست و پای مرا به غل و زنجير کشيد و يا مرا به زندانی تاريک بيافکنيد ولی اندیشه مرا که آزاد است نمی توانید به بند در آوريد. "
و اُرد بزرگ پاسخی در خور برای دشمنان اندیشه دارد : " چه دودمانی از بد اندیشان برجاست ؟ هیچ . "
او برای کشندگان اندیشه و هواخواهان آن نیز پیامی دارد :" چو گرمای تن مردان کهن به آسمان پر کشید به گرمای خود ، تن هواخواهان اندیشه خویش را گرما دهند . "
بهترین یاور اندیشمندان در نگاه ارد بزرگ تنهایی است :" هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست ."
و نیچه هم با او همراه است : "آموزش را در خانواده و دانش را در جامعه می آموزند و بینش را در تفکرات تنهایی."
جبران خلیل جبران از توان یاد گیری و آموزش خرد می گوید :" به فرزند عشق خود توانید داد ، اما اندیشه تان را هرگز ، که وی را اندیشه ای دیگر به سر است ، اندیشه ای از آن خویشتن .
او با فرا نگری خردمندانه درد نا آگاهی را اینگونه می داند : هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن ناآگاه بوده اید .
نیچه بیماری اندیشه را هشدار می دهد :" ذهن و اندیشه مسئول به خطا افتادن آدمیان است."
و اُرد بزرگ مانند همیشه تلاش می کند راه درمان را بنمایاند : " رهسپردن (سفر) ، نای روان است برای اندیشه و آرمان بزرگ فردا ." او سفر و تجربه را پاد درد این بیماری می داند .
و جبران خلیل جبران برای جلوگیری از انتشار اندیشه ناتوان می گوید : " اگر در اندیشه دوست نکته ای منفی یافتی ، بی هراس و با روشنی گوشزد کن ."
و ارد ویژگی برتر پندار آدمی را در ماندگاری و توان رویارویی آن می داند : " اندیشه برتر در روزهای توفانی و آشوب و در همان حال خموشی و آرامش ، توانایی برتر خویش را از دست نمی دهد."
درد این سه تنها آگاهی بخشی نیست بلکه پیراستن اندیشمندان از کژی و ناراستی نیز هست و آنگاه در فرودی دیگر به نهانگاه خرد چنین می آموزیم که به رای ارد بزرگ :" چهار چوب نگاه ما زمینی است ، اما برآیند اندیشه ما می تواند آسمانی باشد . "
و جبران خلیل جبران همانند همیشه سخنی همانند او دارد :" افکار جايگاهی فراتر از دنيای ظاهری دارند ."
و نیچه نیز برای آسمانی بودن اندیشه و اندیشمند، سخنی دلنشین دارد : "یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست. سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.
آری اندیشه خارج از دید زمینیان و در خود فرو رفتگان است برای شناخت آن باید آسمانی شد و به گفته جبران : " باید به رویاها پناه برد چرا که دروازه های ابدیت اند ."
و ارد بزرگ فراز را اینگونه می بیند : " همواره آدمیان پهنه و چنبره بدی و پلیدی را با دانش و اندیشه برتر خویش بسته و بسته تر می سازند ."
و این نگاه سازنده در سخن جبران خلیل جبران نیز هویداست : "انسان فـرزانه با آتشدان (مشعل) دانش و حکمت، پيش رفته و راه توده را روشن می سازد ."
نیچه ، ارد و جبران هر سه اندیشه را در خور تنهایان (آسمانیان) می دانند آنانی که در تنهایی خود از پیکره آدمی خارج شده و به فرا پنداران آسمانی پیوستند نگاه ، سخن و کردار اندیشمندان درمانگر توده است و چراغی برای تاریکی های پیش رو.
آنها هشدار می دهند مباد گاهی که پنداری بیمار افسونگرانه به جان توده افتاده و تیرگی را موجب شود .
آنگونه که در سده گذشته کمونیسم نیمی از جهان را در خود بلعید و دودمان جهانی را به تباهی کشید .
همانگونه که پیشتر مانویان با همین پندار (همه چیز برای همه ، زن و کاشانه نیز!) شمشیر بر گردن ایرانیان نهادند .
باید هوشیار بود این خود یک آموزه بزرگ برای دودمان امروزین ماست .
بخش پنجم
آرمان همانند
گفتار پایانی خود را به آرمان این سه برانگیخته اختصاص داده ام
برای شناخت بهتر آرمانی که این اندیشمندان بر دوش داشته اند لازم است به نوع و شیوه آغازین انتشار فر آنها اشاره شود و حال سخنان فردریش نیچه در چنین گفت زرتشت :
زمانی که زردشت (زردشت نیچه نمایانگر شخصیت آرمانی اوست و ربطی به زردشت ایرانی ندارد) سی ساله بود ، زادگاه و دریاچه ی زادگاهش را ترک کرد و به کوهستانها
رفت . در آنجا از جان خویش سر خوش گشت و ده سال از این شادی نفرسود . ولی سرانجام
دلش دگرگون شد و بامداد پگاهی با طلوع صبح برخاست و رو در روی خورشید ایستاد و چنین
گفت :
" تو ای ستاره ی بزرگ ! نیک بختی تو را چه می بود اگر نبودند کسانی که تو برایشان
بتابی . تو ده سال بر سر من طالع شدی ، و اگر من و عقاب و مارم نمی بودیم از تابش خود و این سفر می فرسودی . لیکن ما هر بامدادی در انتظارت بودیم ، از سرشاریت بهره می بردیم و بر تو درود می گفتیم . اکنون بنگر ! من از لبریزی دانش خویش به تنگ آمده ام ، همچون زنبوری که عسل بسیار گرد آورده است ، نیازمند دستهایی هستم که برای گرفتن آن به سویم دراز شود . بر آنم که آنرا ببخشم و بپراکنم ، تا بار دیگر خردمندان از ابلهی و بینوایان از توانگری خویش در میانه ی آدمیان شاد شوند . پس باید به دشت فرود آیم ، همچنانکه تو هر شامگاه چنین می کنی ، آنگاه که در پس دریا پنهان می شوی و با نور خویش " جهان زیرین " را نیز روشن می داری .
ای ستاره ی سر شار ! چون تو من باید بروم ، چنانکه آدمیان را چنین سخنی است ، و اکنون می خواهم به سوی ایشان فرود آیم . پس مرا خجستگی بخش ، ای چشم آرام که می توانی بی شرار رشک حتی بزرگترین خوشبختی ها را نظاره کنی . جامی را که می خواهد از سرشاری لبریز شود برکت ده تا شاید قطره های زرین از آن جاری گردد و روشنایی شادی تو را بر سراسر جهان فرو بارد . بنگر این جام را که بر آن است باز تهی گردد ، زردشت را که باز بر آن است ، آدمی شود !
و بدین سان فرود آمدن زردشت آغاز شد ."
و حال سخنان جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر :" آن برگزیده محبوب ، که سحرگاهی روشن بود به روزگار خویش ، دوازده سال به شهر اورفالیز در انتظار بود تا کشتی رفته باز آید و او را به جزیره ی زادگاهش باز برد .
و در سال دوازدهم ، و در روز هفتم از ماه ایلول ، ماه درو ، فارغ از دیوارهای شهر ، تپه را به فراز آمد و جانب دریا نگریست ، و کشتی را دید که در مه و ابهام می آمد .
آنگاه دروازه های قلبش به کمال باز گشود و شادمانیش از پهنه ی دریاها گذشت . پس چشمهای خود را فرو بست و در سکوت روح خویش به نیایش نشست .
لیکن تپه را چون به زیر آمد ، غربت اندوهی غریب در جانش گرفت و به دل اندیشه کرد :
چگونه خواهم رفت ، آسوده و آرام ، بی سودای دردی و بی سوز داغی ؟ زنهار که من این شهر را وداع نگویم مگر با جراحتی به ژرفای روان و زخمی به اعماق جان .
چه دیر پاییدند روزهای درد ، در حصار این دیوارها ، و چه سخت گذشتند لحظه های تنهایی در بلندای این همه شب . و کجاست آنکه تنهایی و درد خود ترک گوید و داغ حسرتی به دل نبرد ؟
چه فراوان که اجزا، روح خویش در این معبرها پراکندم ، و چه بسیار فرزندان آرزوهایم که برهنه در دامن این تپه راه پیمودند و سرگردان بودند . و از این همه یارای گسستنم چگونه باشد ، فارغ از بار و آسوده از درد ؟
این نه جامه ای ست که اینک از تن بدر کنم ، این پوست است که با دستهای خویش می درم .
و باز این نه اندیشهای ست که پشت سر گذارمش ، این خود دلی است حلاوت یافته از گرسنگیها و تشنگیها .
اما درنگ نیز نتوانم .
دریا که آغوش دعوت بر همه چیزی باز گشاید ، اینک مرا به خود خوانده است و من ناگزیرم از عزیمت .
و هر آینه بمانم ، آن زمان که ساعتها و لحظه هایم به شعله می سوزند در سیاهی شب ، من بلور می شوم ، و به این خاک گره می خورم .
ولی در رفتار ، شادمانی توشه کنم ، آنقدر که در این دیار یافت تواند شد ... اما این چگونه باشد ؟
...
همچنان که می رفت مردان و زنانی را دید که مزارع و تاکستانهای خود رها کرده اند و شتابان به سوی دروازه های شهر هجوم می آورند .
و صدایشان می شنید که نام وی می خواندند و باز آمدن کشتی او را به هم خبر می دادند به فریاد ، از کشتزاری به کشتزاری دیگر .
...
آه که قلب من آیا درختی تواند بود خمیده قامت از بار میوه هایی که از شاخه بچینم و در دستهاشان گذارم؟
و آیا شور من آن چشمه ی جوشان تواند شد که جامهاشان لبریز کنم؟
...
و اگر براستی این ساعتی ست که مشعل می باید گرفت ، مرا نه آتشی است که در آن شعله می بایدم کشید .
...
ندا در داد... " .
تا کنون در سخن نیچه و جبران به یک عنصر مشترک رسیدیم و آن تمایل " فرا انسان " نیچه و " برگزیده " جبران برای بخشش از داشته ها است ... هر دوی آنها آرمان و اندیشه ای برای آیندگان بر دوش دارند .
برای جاودانه شدن این اندیشه هر یک به داستانی زیبا پناه برده اند و پیرامون خود را به چهارچوبی رویایی آراسته اند تا بتوانند در این پهنه آرمان های خویش را بارور و به تکامل رسانند اما اُرد هیچ گاه تن به داستان پردازی نداده است . خواسته های فکری اش شبیه نیچه و جبران است اما زخمه کلام او در قلاف داستان نیست بلکه آشکارتر است و بدین خاطر گاه نیاز به تعمق و تخیل بیشتری دارد .
بدین خاطر در این جا تنها اشاره می کنم به آرمان مرد کهن ارد بزرگ در کتاب برآیند :
ارد بزرگ برای پیام آوری و شجاعت خرد را ره توشه می داند : " آن که به خرد توانا شد ، ترس برایش نامفهوم است " .
و سپس در ایهامی جالب جهان تیره را برای مرد کهن میدانی برای قیام و مَد می بیند و می پرسد : " آن گاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ "
و باز می گوید :" روانی که درد روشنگری و گسترش خرد را ندارد به سختی بیمار است ".
در گام نهایی این جمله را مطرح می کند : " بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است . با نگاهی به گذشته می آموزیم آدمیان، نابخردیهایی همچون : برده داری ، همسر سوزی و زنده بگور کردن کودکان و ... را رها نموده اند. خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد ."
بی شک یکی از زیباترین جملاتی که تا کنون شنیده ام نیز همین جمله آخر ارد بزرگ است که : خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .
آنچه در کلام این " سرآمدان "هویداست داشتن درد ، چگونگی و بخشش از خرد است آنها زاینده اندیشه ای برتر برای انسان از خود بیگانه عصر امروزند . آنها آینده جهان را رو به رشد و خرد می بینند آنها در سه شاهکار بی نظیرشان "چنین گفت زرتشت" ، " برآیند " و " پیامبر " خط بطلانی بر نظریه تکرار تاریخ می کشند می توان از اندیشه آنها آموخت اگر یک حالت بخوبی توسط فرهیختگان درک شود و نتیجه کلی و مشخصی از آن برداشت شود می توان امیدوار بود در صورت مثبت بودن ادامه و در صورت منفی بودن برای همیشه پاک شود . آنها تاریخ را محل ایست و باز تولید آن نمی دانند بلکه در نظر آنها تاریخ آموزه ای برای رسیدن به خط رشد بشری در طول زمان است که مسیر رشد آن باید همچنان ادامه یابد.
من یک سئوال از طرفداران بازگشت اتفاقات تاریخی دارم
بطور مثال در کجای تاریخ هندوستان سراغ دارید که دموکراسی اینچنین حاکم بوده باشد و یا جوامع بسیاری که در سطح دنیا اینچنین اداره می شوند ؟
دموکراسی و مردمسالاری امروز برآیند خرد کل مردم جهان در طول تاریخ است و البته ایرانیان اولین هواداران آن بوده اند ( با تشکیل مجلسی از نمایندگان اقوام مختلف ایرانی در زمان کوروش هخامنشی ) .
شاید عده ای بگویند مگر پیشتر از زبان آنها نگفتید که انسانها همواره زاده می شوند و یا جهان هیولای انرژیست که آغاز و پایان ندارد وتنها خود را دگرگون می سازد؟ پس تاریخ هم خارج از آدمهایش نخواهد بود !
باید گفت منظور هر سه آنها از تکرار آدمیان نه در شکل اولیه بلکه در ادامه پایان مرحله قبل است یعنی تکامل بشری به نقطه صفر باز نمی گردد بلکه هر روز و در هر دوره به مقام عالی تری دست می یابد .
لذا تاریخ نیز مجالی برای باز گشت ندارد....
اُرد بزرگ : تاریخ هیچگاه تکرار نشده و نخواهد شد آنچه روی داده و در حال رخ نمودن است پیراسته شدن ایده های بشری از ناراستی هاست .
اُرد بزرگ به روشنی به این موضوع اشاره می کند : " تاریخ هیچگاه تکرار نشده و نخواهد شد آنچه روی داده و در حال رخ نمودن است پیراسته شدن ایده های بشری از ناراستی هاست ."
سخن من در مورد همانندی های این سه مرد به پایان رسید
با خود می گویم آیا توانستم آرمان و همانندی های آنها را درست مطرح کنم ؟ و یا اینکه واقعا آنها که هستند؟
نیچه فیلسوف است ؟ یا نوازنده پیانوی چیره دست و یا موسیقیدانی عاشق واگنر ؟
جبران شاعر است ؟ فیلسوف است ؟ و یا نقاشی چیره دست ؟
ارد حکیم است ؟ طراح طنزسیاهی توانا و پیشروست ؟ و یا نظریه پردازی در مورد ساختار جغرافیای جهان ؟
اینجاست که بر می گردم
می بینم آنها حتی در شکل هویتی خویش نیز ، نظیر هم هستند .
و نکته ظریف و مشترک در بین آنها هنرمند بودن هر سه است .
آیا هنر نمی توانست حامل اندیشه های آنان باشد ؟
آیا هنر برای آنان وسیله و ابزار بود ؟
چرا هر سه آنها از پس هنر متجلی می شوند و سپیده دم طلوع آنها از پس کوههای هنر است ؟
آیا هنر وسیله درمان روان انسانهاست ؟
و یا به وجد آورنده روان آنها ؟
اگر اینگونه باشد سخنان این سه بسیار کلی تر و همه جانبه تر است
پس می توان گفت:
هنر نمایشگر روان سرکش و برانگیخته آنهاست.
هنر باز تولید رویاهای فروخورده آنهاست.
هنر برای هر سه آنها مجالی است خلسه گونه که در آن روان خود را با گذشتگان و آیندگان گره می زنند ...
فکر می کنم باز هم باید بکاوم ...
پایان
یکشنبه یکم بهمن 1385
رقابت علفهاي هرز و تاثير زمان حذف آنها
علفهاي هرز براي استفاده از نور، مواد غذايي و آب با گياه چغندرقند رقابت ميكنند و در اراضي فارياب و ديمي كه از نظر آب و مواد غذايي كمبودي وجود ندارد، نور اولين عامل محدود كننده است ، علفهاي هرز يك ساله خصوصاً انواع پهن برگ به جهت آنكه همزمان يا اندكي بعد از چغندرقند سبز ميشوند و با رشد طولي بيشتر روي گياه اصلي سايه مياندازند، بيشترين قدرت رقابت را دارند. ارتفاع اين گياهان مزاحم غالباً تا اواسط تابستان دو الي سه برابر چغندرقند ميشود. با افزايش تراكم علفهاي هرز، نور محدودتر و در نتيجه عملكرد ريشه و ساكارز شديداً نقصان مييابند. ميزان اين افت، بسته به توانايي رقابت، تراكم و طول زماني كه علف هرز در طول فصل رشد و عدم مبارزه با آنها، منجر به از بين رفتن كامل محصول شود. عدم مبارزه با علف هرز طي چهار هفته بعد از كاشت يا چهار هفته بعد از آنكه محصول به مرحله دوبرگي رسيد، قادر است باعث كاهش عملكرد ريشه به ميزان 26 الي 100 درصد شود. علفهاي هرزي كه هشت هفته بعد ازكاشت محصول يا خصوصاً بعد از مرحله هشت برگي چغندرقند، سبز ميشوند تاثير كمتري روي كاهش عملكرد دارند.
سيستمهاي مديريت علفهاي هرز را به گونه اي بايد اعمال نمود كه رقابت علفهاي هرز حداقل توليد محصول و درآمد خالص در حد مطلوب باشد. براي اين منظور لازم است تا محدوده علفهاي هرز تعيين و همچنين تركيب علفهاي هرز مشخص گردد. اين محدوده يا مرزها بسته به تفسير يا تعاريف، متفاوت هستند (كوزنر و همكاران1985) ولي اطلاعات لازم را در مورد تراكم علف هرز كه از نظر مبارزه توجيه اقتصادي دارد، در اختيار زارع قرار ميدهد. جهت تعيين اين حدود، عوامل زيادي مانند تاثير علف هرز روي كميت و كيفيت محصول، برگشت علف هرز، از نظر صرف هزينه مناسب براي مبارزه با آنها، توليد كنندگان را ياري ميدهد تا پيشبيني تخمين افت عملكرد چغندرقند بر اساس تعداد علفهاي هرزي كه در مراحل رشد و نمو با محصول اصلي رقابت ميكنند را تعيين نمايند
تعيين زمان مناسب جهت حذف هر چه سريعتر علفهاي هرز همچنين زماني كه حذف آنها از مزرعه نتيجهي ندارد. از پي ريزي برنامههاي مديريت علفهاي هرز داراي نقش اصلي است.
چغندرقند ميتواند علف هرز را از دو الي هشت هفته بعد از سبز شدن تحمل نمايد كه اين امر بسته به نوع علف هرز، زمان كاشت، زمان سبز شدن علف هرز در مقايسه با محصول اصلي و سرايط محيطي متغير است (اسكات و همكاران 1979) اين دوره معمولاً براي علفهاي هرز پهن برگ كوتاهتر از انواع باريك پهن ميباشد.
یکشنبه یکم بهمن 1385
روشهاي فيزيكي مبارزه با علفهاي هرز / روش اول: وجين دستي
در هنگام نگارش اولين راهنما توسط آشارد در سال 1799، روشهاي اصلي كنترل علفهاي هرز، استفاده از كجبيل و وجين دستي بود. وجين كاري در مرحله اي كه گياهچه چغندرقند كوچك و ضعيف بود انجام ميشد و استفاده از كج بيل تنها بعد از استقرار قطعي گياه صورت ميگرفت. استفاده از فوكا (كج بيل) تا دهه 1960 كه بذر تك جوانه معرفي شد، جزء اساسي عمليات مربوط به كشت و كار چغندرقند بود با ورود بذر تك جوانه و امكان استفاده بيشتر از علفكشهاي مناسب تر و همچنين افزايش هزينه كارگر، استفاده از فوكا براي مبارزه با علفهاي هرز در اكثر كشورها كمتر و كمتر گرديد. در كشت با بذر تك جوانه، بايستي هنگام وجين علفهاي هرز نزديك گياهچه چغندرقند دقت زيادي نمود، زيرا در اين صورت از بين رفتن گياه اصلي، فاصله بين آنها زياد ميشود، به اين دليل وجين دستي ضروري بود. در هر حال در كشت بذر تك جوانه، استفاده از فوكاي دسته بلند در مقايسه با دسته كوتاه نياز به زمان كمتري دارد. در نواحي يا كشورهايي كه نيروي كارگري فراوان و ارزان است، هنوز استفاده از كارگر، اقتصادي و با صرف است (ويلارياس موراديلو 1986، شويزرو دكستر1987). در بعضي از كشورها خصوصاً كشورهاي شمالاروپا به خاطر هزينه بالاي كارگر، استفاده از نيروي انساني تنها در مزارع كوچكي كه از نيروي كار اعضاء آن خانواده استفاده ميشود. مقرون به صرفه ميباشد، معمولاً استفاده از فوكا با وجين كن موتوري و علفكشها همراه است. با اين وجود اكثراً آب و هوا در تعيين ميزان نيروي كارگر جهت كنترل علفهاي هرز اهميت دارد. غالباً در صورت كاهش علفكش و عدم تاثير كامل آن مبارزه دستي ضرورت پيدا ميكند.
هنوز در بعضي از كشورها با استفاده از نيروي كارگر و وجين دستي براي كنترل علف هرز در قطعات داراي چغندرعلفي يا به ساقه رفته توصيه ميشود. روش جايگزين جهت حذف اين گياهان مزاحم، قطع آنها از سطح خاك با استفاده از بيل تيز و يا وسيله اي مشابه آن ميباشد و در صورتيكه چغندرقند علفي بذر نداده باشد كافي است كه آنها را قطع و در مزرعه رها نمود، ولي اگر بذر توليد شده باشد، حتماً بايستي بعد از حذف گياه، آنها را به خارج از مزرعه انتقال داد.

